|
|
برای عشق...
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش هرگز...
هيچوقت از دوست داشتن انصراف نده..حتي اگه کسي بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده...عشق رو تجربه کن حتي اگر توش شکست بخوري .......اينو بدون که اگه کسي وارد زندگيت شد و گذاشت رفت علاوه بر اينکه خاطره بجا ميزاره مي تونه يه تجربه هم بجا بزاره راز درون من
مدت هابود که مي خواستم رازي را که در سينه دارم به تو بگويم. اما نتوانستم. دوست داشتم هنگامي که از کنارم مي گذري اين راز را در چشمان عاشقم بخواني.ولي تو با بي اعتنايي مي گذشتي تا اينکه امروز قلم را برداشتم تا از بي مهريت بنويسم. ولي وقتي قلم را از روي کاغذ برداشتم ديدم نوشته ام: "با تمام وجود دوستت دارم کاش می دانستی که
کاش ميدانستي که درون قلبم خانه اي داري تو که هميشه آنرا با شفق مي شويم و با آن ميگويم که تويي مونس شبهاي دلم کاش ميدانستي باغ غمگين دلم بي تو تنها شده است و گل غم به دلم وا شده است کاش ميدانستي که درون قلبم با تبشهاي عشق هم صدا هستي تو .کاش ميدانستي که وجود تو و گرماي صدايت به من خسته و آشفته حال زندگي مي بخشد کاش ميدانستي....... کاش مي دانستي........ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 17:39 توسط (¯`•._.•__ محمد__•._.•´¯)
كسي بايد اين در را بكوبد
و با حرارت تمام به من سلام بگويد .
كسي كه از جنس آدمهاي پوشالي اين دوره زمانه نيست ،
از جنس آدمهاي خوب توي قصه ها ،
كسي بايد اين در را بكوبد
و دريچه تاريك نگاهم را به سمت روشنائيهاي رويايي بگشايد.
كسي كه مردمكهاي نگاهش ،
مژه هاي مخمليش خيس از باران شبانه عشق باشد .
كسي بايد اين در را بكوبد ،
و مشقهاي سياه نااميدي و انتظار را از صفحه دلم خط بزند .
و برايم صدها بار برايم از روي درس اعتقاد بخواند
و بخواند تا ملكه ذهن بي باورم شود .... كسي بايد اين در را بكوبد ،
كسي كه آمدنش رويا نيست ، و گرمي وجودش باور تمام ناباوريهاست .
و اين دريچه بروي هيچكس باز نخواهد شد به جز او ....
همان كه قهرمان قصه هاي هر شب مادربزرگ است ،
مهربان است ، و پاك ، تا بي نهايت پاك ....
او مي آيد حتي اگر من نباشم و مشق هاي كهنه انتظار مرا خواهد زد. ....
نه قصه است و نه افسانه ، حقيقت محض است ، ....
با همان اسب سفيد يال افشان ....
و لبخند آسماني اش مزرعه آفت زده گيتي را وجين خواهد كرد .... نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 ساعت 12:56 توسط (¯`•._.•__ محمد__•._.•´¯)
ظلمت شکافت . زهره را دیدیم و به ستیغ بر آمدیم آذرخشی فرود آمد و ما را در نیایش دید . لرزان ، گریستیم . خندان ، گریستیم . رگبار فرو کوفت : از در همدلی بودیم . سیاهی رفت ، سر به آبی آسمان سودیم . در خور آسمانها شدیم .... سایه را به درّه رها کردیم ، لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم . سکوت ما بهم پیوست ، و ما ....... ما شدیم . تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید . آفتاب از چهره ما ترسید . دریافتیم و خنده زدیم ، نهفتیم و سوختیم . هرچه بهم تر ، تنها تر از ستیغ جدا شدیم ، من به خاک آمدم و بنده شدم ، تو به بالا رفتی و خدا شدی .
كوچه اي هست كه قلب من آن را از محله هاي كودكي ام دزديده است سفر حجمي در خط زمان و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن حجمي از تصويري آگاه كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد و بدين سان است كه كسي ميميرد و كسي ميماند هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي ميريزد،مرواريدي صيد نخواهد كرد. من پري كوچك غمگيني را ميشناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد و دلش را در يك ني لبك چوبين مي نوازد آرام،آرام پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد.... نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت 21:21 توسط (¯`•._.•__ محمد__•._.•´¯) زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست ،
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ساعت 22:35 توسط (¯`•._.•__ محمد__•._.•´¯)
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 ساعت 2:56 توسط (¯`•._.•__ محمد__•._.•´¯) چگونه فراموشت کنم تو را که از خرابه های بی کسی به قصر سپید عشق هدایتم کردی . عاشقی بیقرار و یاری باوفا برای خویش ساختی . آهو بره ای شدی و دوستی گرگ را پذیرفتی . و برای شانه های او شانه ات را ارزانی داشتی . و با صداقت عاشقانه ات دلش را به دست آوردی . چگونه فراموشت کنم تو راکه سالها در خیالم سایه ات را می دیدم . و طپش قلبت را حس می کردم. و به جستجوی یافتنت به در گاه پروردگارم دعا می کردم که خدایا پس کی او را خواهم یافت . چگونه فراموشت کنم تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم. برایم تمتمی اسمها بیگانه شده اند و همه خاطرات مرده اند . دستم را به تو می دهم قلبم را به تو می دهم فکرم را نیز به تو می دهم . بازوانم را به تو می بخشم ونگاهم از آن توست و شانه هایم که نپرس . دیگر با من غریبه اند و تمامی لحظات تو را می خواهند و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند . چگونه فراموشت کنم تو را که قلم سبزم را به تو هدیه کردم که حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشد . پیشترها سبز را نمی شناختم بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم . سبز را با تو شناختم و دلم می خواهد که با یاده تو همیشه سبز بنویسم . دلت را به من بده فکرت را به من بده سرت را روی شانه هایم بگذار . و بگذار عطر کلماتت را میان هم قسمت کنیم ...
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 ساعت 0:31 توسط (¯`•._.•__ محمد__•._.•´¯)
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم ... چه خواهد ساخت ... ولی بسیار مشتاقم ... که از خاک گلویم سوتکی سازد ... گلویم سوتکی باشد ... به دست طفلی خردسال و بازیگوش ... و او یکریز و پی در پی ... دم گرم خودش را ... در گلویم سخت بفشارد ... و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد ... بدین سان بشکند دايم ... سکوت مرگبارم را !!!
نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 18:37 توسط (¯`•._.•__ محمد__•._.•´¯)
غریبانهترین شب یلدای زندگیم رو ، در حالی شروع میکنم که ، یه آشنا مثل تو دارم . میخوام بگم ، حتی یلداترین شبا هم ، برا اینکه من از با تو بودن سیر بشم ، خیلی کوتاه هستن . اون قدر کوتاه که ، مثل این که یه چشم به هم زدن بودن . عزیزم ، دفتر شصت برگ من ، همش مال تو . با همه ستارههای ریز و درشتی که تو اون کشیدم . دیگه این دفتر بدون امضای محبت تو ، هیچ ارزشی برام نداره . با گفتن یه دوستت دارم امضاش کن. نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 17:41 توسط (¯`•._.•__ محمد__•._.•´¯)
روبان هاي زرد صورتي نارنجي جعبه هاي آبي پوشالهاي کرم شيشه هاي کوچک خوشبو عروسکهاي سفيد سياه زشت زيبا کارتهاي قشنگ يک قلب ، دو قلب يک لب ، دو لب ............... يک سبد گل رز سرخ به ياد تک تک روزهايي که يک آغوش گرم اما سرد ، کلماتي پراز قشنگي اما دروغ چشمان من مدتهاست که اين زيباييها را گم کرده دلم تنگ شده براي کمي لرزيدن ، براي نفسهايي که به سختي بالا مي آيد
کاش بودي تا دلم تنها نبود كاش بودي تا براي قلب من كاش بودي تا لبان سرد من كاش بودي تا نگاه خسته ام كاش بودي تا زمستان دلم كاش بودي تا فقط باور كني کاش که ای کاش ، این ای کاش ها نبود نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 17:37 توسط (¯`•._.•__ محمد__•._.•´¯)
نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 17:34 توسط (¯`•._.•__ محمد__•._.•´¯) |
This Template designed by ghaleb9vin.co.sr , Copyright © 2006 all rights reserved